
بیا یک شب که برفی سخت می بارد سپیدی تا افق می رود همراه تاریکی خدا از لطف می پوشد تن ِ لُخت درختان را میان جامه ای دیبا ، سپید و دلکش و زیبا و دنیا بر تن خود می کشد رخت عروسان را من و تو در کنار هم ، جدا از شهر و از غوغای انسان ها بَری از رنج و هرمان ها بنوشیم از لبان ِ هم شراب بوسه ی شیرین زبان دیده بگشائیم و در دنیای خاموشی برای سال دیگر توشه گیریم از نگاه هم ...
ادامه مطلب