
کجایی ؟ که از جهان آدمیان هر چه دورتر می شوم نزدیکتر به تو می آیم تنهایم آنچنان که دروازه ام صدای کوبش دست ها را از یاد برده است دلتنگی ام : راه باریکه ی تاریکی ست که از آن بسوی تو می آیم و هر چه نزدیک تر می شوم فاصله ام با جهان بیشتر می شود و فاصله ام با خویش. آنگونه که احساس می کنم هیچ گاه بر نشان خاک نامی نبوده ام. تنهایم و نزدیک تر از خویش به تو. آفتابت بر زمین می تابد: در سایه ات قدم می زنم بر درخت ها پرندگان می خوانند : ترانه ی آنان است. بر آب ها ، موج ها می روند صدای تو در گام های ایشان است . ماه می آید: ستاره ها چشم های تو هستند نسیم می خیزد و ...
ادامه مطلب